|
اول دفتر به نام خالق یکتای عشق می کنیم آغاز و سر می نهیم در پای عشق
|
محبت چشمه ی جوشان هستی است
گریز از عشق عین خودپرستی است
هر آنکه عشق در کنج دلش نیست
برایش زندگی هم پوچ و خالی است
دمت گرم و سرت خوش باد.
هوا بس ناجوانمردانه سرد است؛
سلامم را تو پاسخ گوی در بگشای منم , من , میهمان
هر شب , لولی وش مغمون. منم , من , سنگ نی پا خورده ی
رنجور
منم دشنام پست آفرینش , نغمه ناجور
نه از رومم , نه از زنگم همان بی رنگ بی رنگم
بیا بگشای در , بگشای منم دلم
تنگ است...
تو را من آرزو کردم ؛ ولی می ترسم. مرا در
آرزوی خویش بگذاری , چه زیبا می شود دنیا, اگر یک شب دلت
را میان دست من دزدانه بگذاری...
وقتی به چشمان تو خیره می شوم تمام زیبائیهای دنیا را در
روزنه ی چشمان تو می بینم. مدتی هست که در کوچه سار چشمانت
رها شده ام. در چشمهای خودت برای من خانه ای بساز تا من
ساکن همیشگی چشمان تو باشم.
چشمانت را از من مگیر...
اگر چشمانت ببارد , فصل پائیز سرزمین قلبم فرا خواهد رسید .
به دیدارم چه روزی خواهی آمد
که من زیبا ترین جامه بپوشم
بچینم آنقدر گلهای زیبا
که اندیشی که من یک گل فروشم
از آن ترسم تورا تا من ببینم
زشادی من ببازم عقل و هوشم
به وقت ترک من دانستی ای دوست
که بعد از تو دگر خانه به دوشم
اگر روزی به دیدارم نیایی
دگر تا آخر دنیا خموشم
عمری است دلم...
خاک از قدمت شکوفه بر تن شده است
چشمان بهار از تو روشن شده است
یک لحظه از آن نگاه بر من افتاد
انگار که آفتاب از من شده است
من توبه شکستم و تو گل می شکنی
چندی است که کار ما شکستن شده است
پس از این همه اشتیاق من ز تو
مانند سری است که بار گردن شده است
شاید نظر به حال این خسته کند
عمری است که دلم دست به دامن شده است
شیشه تقدیر من را بی وفا آخر شکست
با دو صد کینه دو صد رنگ و ریا آخر شکست
من همه بود ونبودم را به پایش ریختم
او ولی رسم و رسوم عشق را آخر شکست
من به عهد خود وفا کردم به پایش سوختم
او مرا با این همه شور و نوا آخر شکست
بر ضریح چشم او بستم , ولی آن سنگدل
با تمام سا دگی هایم مرا آخر شکست
گر چه دشمن می شکست آئینه ام حرفی نبود
او که دم از دوستی می زد چرا آخر شکست
دستی برای آنکه فلم را نگه دارد تا بر سطر سطر کاغذ نقشی از شعر
و حماسه باقی گذارد. دستی برای آنکه دستهایم را خویش فشارد
پر شور و گرم و مکرر تا من تنهایی و یکدستی را به نسیان سپارم.
و تو ای عشق من, دستم را در دست خود بگیری یا نه, من
دست هایم را این گونه هدیه می کنم.
آنکه رخسار تو را این همه زیبا می کرد
کاش از فکر ازل فکر دل ما می کرد
آنکه می داد تو را حسن نمی داد وفا
کاشکی فکر من عاشق شیدا می کرد
یا نمی داد تو را این همه بیدادگری
یا مرا در غم عشق تو شکیبا می کرد
کــا شکی گم شده بود این دل دیوانه من
پیش از آن روز که گیسوی تو پیدا می کرد
ای که در سوختنم با دل من ساخته ای کاش یک شب دلت اندیشه ی فردا می کرد
کاش مــــــی بود به فکـــر دل دیوانــه مـا
آنکه خلق پری از آدم و حـــــوا می کــرد
کاش در خواب شبی روی تو می دیدم من
بو سه ای از لب لعـــــل تو تمنا می کـــرد
گر چه مستیم و خرابیــم چو شبهای دگـــــــر
باز کن ساقــــــــــی مجلس سر مینای دگــــر
امشبـــــــی را که در آنیم غنیمت شمــــــریم
شاید ای جان نـــــرسیدیم به فردایی دگـــــــر
عهد کردم که دگر" می" نخورم در همه عمر
بجـــز از امشب و فردا شب و شبهای دگـــــر
هر کس که گفت بهر تو مردم دروغ گفت
من راست گفتم که برای تو زنده ام
عزیزم همیشه وارسان قلبیـــــــــــــــمده
بس در سر زلف بتان جا کردی ای دل
ما را میان خلق رسوا کردی ای دل
غافل مرا از فکر فردا کردی ای دل
تا از کجا ما را تو پیدا کردی ای دل
روزم سیه , حالم تبه کردی تو کردی
ای دل بسوزی هر گنه کردی تو کردی
ای دل بلا ,ای دل بلا , ای دل بلایی
ای دل سزاواری که دائم مبتلایی
از مایی آخر خصم جان ما چرایی
دیوانه جان آخر چه ای کار کجایی
مجنون شوی دیوانه ام کردی تو کردی
از خویشتن بیگانه ام کردی تو کردی
با دلی شوریده از حالات روحانی عشق در مناجاتی شبا شب عشق معنا می کنیم
اشکها جاری شود از شوق وصلت ای نگار چون قناری ها و گلها رقص بر پا می کنیم
از کران با بی کران پیوند وصلت کار ماست این چنین اعمال خوش را تا ثریا می کنیم
هر که در چهره دارد غم در بهارستان ما همسرایی را در این مجمع هویدا می کنیم
ما چنان پروانگان بر گرد شمعی پر فروغ در طوافی آتشین جان را مبرا می کنیم
عا قبت در وصف دلبر با نشاطی بس شگرف
با چکاوکهای عاشق شور وشیدا می کنیم
دل اسیر زلف جانان گشت چون دیوانه بود
کی به زنجیر افتادی دل , اگر فرزانه بود
منت از پیمانه دارم ز آنکه از غمها رهد
آنکه بی خود کرد یکساعت مرا, پیمانه بود
تا سحر شمع و من و پروانه با هم سوختیم
آنکه بر مقصود نایل شد سحر , پروانه بود...
بی تو طوفان زده دشت جنونم صید افتاده به خونم
تو چنان می گذری غافل از احوال درونم
بی من از کوچه گذر کردی ورفتی
بی من از شهر سفر کردی و رفتی
قطره ای اشک درخشید به چشمان سیاهم
تا خم کوچه بدنبال تو لغزید نگاهم
تو ندیدی
نگهت هیچ نیفتاد به راهی که گذشتی
چون در خانه ببستم گویا زلزه آمد , دگر از پای نشستم
گویا خانه فرو ریخت
بی تومن در همه ی شهر غریبم
بی تو کس نشنود از این دل بشکسته صدایی
بر نخیزد دگر از مرغک پر بسته نوایی
تو همه بود و نبودی , تو همه شعروسرودی
چو گریزی زبر من که ز کویت نگریزم
گر بمیرم ز غم دل با تو هرگز
نستیزم....
نتوانم
نتوانم
بی تو من زنده بمانم...
ای شب تاریک غم ها روزگارم تار کردی
آتش افکندی به جانم خانه دل زار کردی
مست بودم روز و شب تا من ببینم دلبرم
لیک قسمت راز من بردی سرم بردار کردی
پای دار عشق رفتم تا کنم ثابت به یار
پای بختم را بریدی پیش یارم خوار کردی
رو به میخانه نهادم تا بگیرم دست یار
جام می از من گرفتی دل خمار یار کردی
این درها بسته است و همه چیز بی صداست وقتی که خنجر باد روی
گلوی ناله هاست. وقتی که دیدی همراه صدای خسته ی باد ,
صدای مرد غمگینی می یاد:
یاد من باش
یاد لحظه های تنهایی من باش.
وقتی که خسته شدی از همه ی ثانیه ها
وقتی که دلت گرفت ازهمه ی آئینه ها
وقتی که دلت گرفت خواستی گریه کنی
اگر خواستی شبا تو با گریه ات سحر کنی
گریه کن به یاد من ,
بیاد گذشته ها......
اشکهای دیدگانم را فدایت می کنم
خوبرویان گرچه مشهورند اما در دلدادگی
من ولی از جمله خوبان نیز جدایت می کنم
تو چه شیرینی و من با تیشه عشقت شبی
بیستون سینه ام را خاک پایت می کنم
چشمهای من غریق اشک هجران تو شد
با تمام خستگی هایم صدایت می کنم
بازنینا زندگی را بهر چشمت باختم
باز هم هر لحظه و هر دم دعایت می کنم
از درد است.
اگر می شد بدنبال رهایی رفت, اگر می شد که
با روی خیالی تا به ساحلهای گرم وبی ملامت
رفت,اگر می شد سلامت رفت.
اگرها مثل دیواری, دلم را پشت دیوار خاموشی ,
فراموشی به مسلخ برده اند اما
همواره با من این تقدیر می جوشد.
کدامین آسمان رنگ دیگر دارد,
کدامین راه سوی آشنائیها گذر دارد.
چه کس از این مدار بی خودی ما را به وصل خویش
بازمی گرداند.